شمارش با انگشت

یکی دو شب پیش نشستم و مثل پیرمرد ها مرد ها با انگشت هام حساب کردم    زبان    بیست و نه ساله می شم !!   بیست و نه سال!!!!!!!!  کم نیست!!!

یادش به خیر      ...یه روز تو هجده سالگی تصمیم گرفتم نویسندهء بزرگی بشم        و حالا     ...

خب    فک کنم بهتره حرفشو نزنم  به جاش براتون افتتاحیهء یه نمایشنامه رو می ذارم که تو یکی از روز های تولدم با همسر دوست خوبم فرید شروع به نوشتنش کردیم            ده بیست دیالوگ اول نمایش حاصل شطرنج ِ دونفرهء من با فتانه ست        اما بقیه ش رو خودم نوشتم

اگه خواستین     تو ادامهء مطلب بخونید افتتاحیه رو


 

نوای خاموش ساز بادی(سه دکمه)  

 

سال ها قبل مردی که نوازندهء ترومپت بود و در یکی از کاباره ها ساز می زد با دختری که در کاباره کار می کرد آشنا شد. در زمان انقلاب مرد از کشور گریخت.

سال ها بعد معشوقهء مرد، که حالا صاحب دختری بود، بخاطر مضیقهء مالی و برای یافتن او با دختر به کشور های عربی همجوار رفت. دختر در یکی از کافه های زیرزمینی مشغول به کار شد و مادر در پی مرد بود.

 

شب است. آشپزخانه ای قدیمی در زیر زمین.

دختری بیست و یکی دو ساله و پیرمردی سیاه پوست.

دختر یا مدام به نقطه ای نا معلوم خیره می شود و یا وقتی که به سمت صدا سر بر می گرداند جوری این کار را می کند که انگار بخواهد بیشتر با گوش هایش بشنود تا با چشم ها ببنید.

سمت راست سن پر است از قابلمه ها و دیگهای مسی. اجاقی خشتی در سمت راست هست و دیگی بزرگ و مسی هم کنارش. پلکانی در وسط هست با دو سه پله رو به بالا که به تاریکی ختم می شود.

دختر لباسی یک تکه و بلند به تن دارد و پیشبندی نیز روی آن بسته. جوان است و خوش اندام اما کمی لاغر و رنگ پریده. با صورتی غمگین و خشن. چشمهایش مدام خیره و بی حالت است. و فقط هر از گاهی پلک می زند.

صدای سر و صدای رفت و آمد و شوخی و خنده از بالای سالن به سختی به گوش می رسد.

 

دختر: فکر می کنی دقیقا کجا باشه؟

پیرمرد: قطعا یه جایی که جلوی چشم ما نیست.

دختر: آره، ولی باید همین جاها باشه. خوب گوشات رو باز کن پیر خرفت. شاید صداش رو بشنوی.

(سکوت. صدای کرت کرت پای پیرمرد که مشغول چشم گرداندن به اطراف است)

دِ یالا حرف بزن لعنتی. یه چیزی بگو.

پیرمرد: من سمعکم رو جا گذاشتم. می رم بیارمش.

(پیرمرد خارج می شود.

صدای ساز به آرامی از بالای سالن شنیده می شود. مدتی می گذرد. صدا محو می شود. پیرمرد باز می گردد.)

پیرمرد: پیدا نشد؟ چیزی نشنیدی؟!

دختر: چرا! یه صدایی از اونجا اومد. (و به ظرف های گوشهء سن اشاره می کند)

پیرمرد: من سمعکم رو پیدا نکردم؛ یه کم بلند تر حرف بزن.

دختر: من یه صدایی از اونجا شنیدم.

پیرمرد: خب بیا ظرفها رو جابه جا کنیم.

دختر: من که دست به هیچی نمی زنم. این فکر خودته، خودتم باید تمومش کنی.

پیرمرد: خب پس یه سیگار به من بده؛ تا من فکر کنم ببینم باید چیکار کنم.

دختر: سیگارام رو جا گذاشتم.

آ نه. یکی دارم.

(و از جیب پیشبندش بسته ای سیگار در می آورد و یکی به او می دهد)

پیرمرد(پیرمرد سیگار را در جیبش می گذارد): پس چرا هیچ صدایی نمی آد؟!

دختر: یه کم صبر کن؛ باز می آد. از اونجا بود.

پیرمرد: من دیگه خسته شدم. ظرف ها رو  جابه جا می کنم.

 

دختر: مواظب باش.

 

(مدتی می گذرد. صدا از همان جای قبل شنیده می شود)

دختر: اوناهاش از اونجا! بازم صداش اومد! (و باز به کپهء ظرف ها اشاره می کند)

پیرمرد: شنیدم!

دختر: چیزی هم دیدی؟!

پیرمرد: وای نه؛ حدس می زدم!

دختر: چی رو؛ چی رو حدس می زدی؟!

پیرمرد: فکر می کنم یه جایی ش زخمی شده!

دختر: ممکنه!

می شنوی؟! صدای ناله ش می آد!

پیرمرد: فکر می کنی ما رو هنوز می شناسه؟

دختر: مهم نیست. ما که هنوز اون رو می شناسیم!

پیرمرد: ممکنه این صدا از خودش نباشه؟!

دختر: نمی فهمم منظورت چیه! 

پیرمرد: یعنی این صدای خودش نباشه!

دختر: نه. نه نه. من صداش رو می شناسم. خوب. تو دامن بود که بهترین صدا ها رو در می آورد. تو با اون. با هم می خوندیم. (زمرمه می کند) باب راب باراراب   ریب راب باراباب بیب

چقدر زیبا بود! و خاطره انگیز!

پیرمرد: باب راب باراباب    بیب راب بارابیب ریب

دختر: آره. خودشه!

پیرمرد: باب بیب ریراراب   راب ریب راراراب ریب

(صدا از همان جای قبل می آید)

دختر: شنیدی؟! خودش بود! داره با تو می خونه!

(پیرمرد روی دیگ نزدیک اجاق می نشیند و سیگارش را روشن می کند)

پیرمرد: می خوام ببینم دقیقا چی می گه.

دختر: برات آشنا نیست؟! می شنوی؟! این رو همیشه با هم می خوندین!

باب ریب بیراراب    باب بیب باباباب بیب

پیرمرد: خیلی خوش صدا بود. خیلی!

دختر:‌ رو زانوی من اینو با هم زمزمه می کردیم! ما سه تا! من و تو و اون!

پیرمرد: من و تو و اون!

دختر: تو اونوقتها سمعک نمی زدی! و اینقدر پیر نبودی!

پیرمرد: تو هم. تو هم اونوقتها هرگز پرده رو نمی کشیدی! هرگز!

دختر: پرده!؟ آره پرده رو!

پیرمرد: و تن اون تو آفتاب می درخشید! طلایی! طلایی!

دختر(لحظه ای خود را می خواراند): دستهای تو روی شونه های من بود. و موهام می ریخت روی دستهات!

پیرمرد زمزمه می کند: طلایی! طلایی!

دختر(با ناراحتی در حال خاراندن خود است): اونوقتها ...آقتاب ...

(صدا از همان جای قبل می آید)

دختر: پا شو پیر خرفت لعنتی؛ پاشو یه تکونی به خودت بده ببین اونجا هست یا نه!

پیرمرد: هیش! بذار کمی بشنوم!

باراباب بیریب باراب     باراباباب بیریب باراب باب

پیرمرد(بر می خیزد. سیگارش را می اندازد زمین): می رم سمعکم رو بیارم.

(و زمزمه کنان خارج می شود)

(مدتی می گذرد)

دختر: تو این آهنگ رو خیلی دوست داشتی. خودت ساخته بودی ش. و همیشه می زدی ش. با هم. با اون. اگه می ری بالا لطفاً ...(بر می گردد و می فهمد که پیرمرد نیست. لغزان لغزان کمی جا به جا می شود)

دختر(فریاد می زند): پیر خرفت لعنتی کجا رفتی؟! آهای اون عینک من هم رو بیار!

اگه دوستی مابقی ِ متن رو می خواد     خبر بده براش بفرستم

/ 33 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

وبسایت گروه نرم افزاری کیا بعد از 3 ماه با بیش از 120 نرم افزار روز با لینک اختصاصی به روز رسانی شده است لطفا در صورت قبول تبادل لینک , لینک مارو با عنوان [ دانلود و خرید نرم افزار ] در سایتتون قرار بدید و از لینک زیر اقدام نمایید http://www.kiasoftware.com/links

محمد

وبسایت گروه نرم افزاری کیا بعد از 3 ماه با بیش از 120 نرم افزار روز با لینک اختصاصی به روز رسانی شده است لطفا در صورت قبول تبادل لینک , لینک مارو با عنوان [ دانلود و خرید نرم افزار ] در سایتتون قرار بدید و از لینک زیر اقدام نمایید http://www.kiasoftware.com/links

محمد

وبسایت گروه نرم افزاری کیا بعد از 3 ماه با بیش از 120 نرم افزار روز با لینک اختصاصی به روز رسانی شده است لطفا در صورت قبول تبادل لینک , لینک مارو با عنوان [ دانلود و خرید نرم افزار ] در سایتتون قرار بدید و از لینک زیر اقدام نمایید http://www.kiasoftware.com/links

محمد

وبسایت گروه نرم افزاری کیا بعد از 3 ماه با بیش از 120 نرم افزار روز با لینک اختصاصی به روز رسانی شده است لطفا در صورت قبول تبادل لینک , لینک مارو با عنوان [ دانلود و خرید نرم افزار ] در سایتتون قرار بدید و از لینک زیر اقدام نمایید http://www.kiasoftware.com/links

عماد بهاري

سلام چه وبلاگ زيبائي !! واقعا فضاي وبلاگتون خيلي صميمي و بي تکلّفه . . خوشحال ميشم اگه خودتون مايل باشيد لينکتون کنم، اجازه هست؟ آخه بي اجازه کسي رو لينک نميکنم . . منتظر جوابتون توي وبلاگ اشعارم هستم .. ضمنا هر وقت به روز شدين منم خبر کنيد فکر ميکنم بتونم خواننده ي خوبي واسه مطالبتون باشم . شما هم اگه منو خوندي احساستون رو واسم بنويسين . . [گل] فعلا با اجازه . . [گل]

یک وبلاگنویس

سلام دوست گرامی ، با یک مطلب جدید بروز هستم . فرصت داشتید خوشحال می شوم یک سری بزنید . پیروز باشید

بازاریاب

دوست عزیز سلام اگر تمایل دارید مدیریت قوی تری بر وبلاگ خود داشته باشید،امکانات بیشتری به مخاطبین خود ارائه نمایید و یا یک گام بزرگ برای ورود به دنیای وب مستران بردارید ما توصیه می کنیم همین امروز از امکانات رایگان ارائه شده توسط تیم اندیشه ی برتر نهایت بهره را ببرید و با تبدیل وبلاگ خود به وب سایت خواسته های خود را محقق کنید. هم اکنون اقدام کنید و از امکانات دامین و هاست رایگان برخوردار شوید http://designer.moshakhasat.com همچنین در صورتی که تمایل دارید از طریق وبلاگ خود کسب درآمد کنید آدرس زیر را نیز حتما ملاحظه بفرمایید http://www.moshakhasat.com/index.php?route=information/information&information_id=9 یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۱ ساعت ۰۰:۴۰

موفقیت در کمین شماست

امروز گامی برای موفقیت برداشته اید؟ مجموعه ی آموزشی سریع خوانی همراه با نرم افزار ارائه شده توسط استاد بزرگ کتاب خوانی جهان مجموعه ی 7 راز بزرگ انگیزه مجموعه ی آموزشی استفاده از قدرت حافظه مجموعه ی آموزشی استفاده بهینه از شرایط بد و بدشانسی ها مجموعه ی آموزشی تفکر تحول برانگیز مجموعه ی آموزشی تمرکز جادویی مجموعه ی آموزشی راه های اجرایی کسب ثروت مجموعه ی آموزشی مثبت اندیشی و اعتماد به نفس مجموعه ی آموزشی پیروزی در تعاملات روزانه بسته ی آموزشی نکات طلایی برای موفقیت دانشجویان بسته ی آموزشی نکات طلایی در صحبت کردن با کودکان زود دیر می شود 1309737541

نمايشگاه هاست hostexhibition.com

با سلام به شما دوست عزيز از سايت من ديدن کنيد براي شما يک پيشنهاد خوب دارم تبديل و بلاگ شما به سايت دائمي هاستينگ رايگان هديه ما به شما با من در تماس باشين يا هو اي دي host_iran با تشکر[گل]