یادداشتی در جیب

دو سه روز پیش بعد از سال ها به خاطر قرار با دوستی رفتم میدان فردوسی

یاد این شعرم افتادم که تو یکی از شبهای قشنگ اسفند با دوست عزیزم مسعود اقتداری تو راه یه قهوه خونه گفته بودم.

یادش به خیر! محرم بود و باد کاغذ پاره ها رو تو میدون اینور و اونور می برد     انگار قافله ای عذا دار از کاغذ پاره ها از اونجا رد شده بودن!    و من عاشق بودم   عاشق   عاشق    عـــــاشــــق    خیال باطل

 

 

یادداشتی در جیب

هنگامی که محرم بود و بهار

                           با باد می رفت

محرم بود

با اسرارش

مثل بید

با سایه ها

می دوید

ایستاده

می دوید

هیچیک زان میان نمی دید

دخترکان سبز روی بهار

روی از شاخه ها برتافته

با صدایش آذرخش

قلب باغچه را می تپید

انگار

عصیان بود

سرودی

که می دمید

شیپور امواج

از دریچهء نگاهش

می تپید

دسته ها

ساقه های گندم

سیاهی بود

و می خواست عشق را بسراید

محال بود

مثل شمعها

در طوفان پارچه ها

سبز سبز

نه نوید می داد

نه می خندید

می خزید

تنها

با شیپور پرچمها

در باد

زاهدانه رقصی داشت

پا به پای باد

گندم زار بود و گندم زار

سبز و سپید و سرخ

لمیده بر چارطاق گرد

باد می وزید

چون گردی

بر سایه ها

شبستان

به خاموشی می گرایید

...

با اینهمه آیا لیک

بهار بود

دوان در پی جوانه ها

/ 0 نظر / 9 بازدید